الشيخ ناصر مكارم الشيرازي

447

پيام امام امير المومنين ( ع ) ( فارسى )

به مرگ و ملاقات پروردگار ( مخصوصا شهادت در راه خدا ) علاقه‌اى است كه از عقل و عشق مىجوشد . آنها مرگ را سرآغاز زندگى نوين در جهانى بسيار گسترده‌تر مىبينند . مرگ براى آنها دريچه‌اى است به سوى عالم بقا ، شكستن زندان است و آزاد شدن ، گشوده شدن درهاى قفس است و پرواز كردن به عالم بالا و به سوى قرب پروردگار . كدام عاقل ، آزادى از زندان را ناخوش مىدارد ؟ « 1 » و نجات از دنياى پست و محدود و آميخته با هزار گونه ناراحتى و آلودگى و گام نهادن در دنيايى پر از نور و روشنايى را بد مىشمارد ؟ ! آرى كسانى از مرگ مىترسند كه آن را پايان همه چيز مىپندارند ، يا آغاز عذاب اليم به خاطر اعمال زشتشان مىبينند . امام ( ع ) با آن همه افتخارات و معارف والايش چرا از مرگ بترسد ؟ و لذا با سوگند و تأكيد مىفرمايد : « پسر ابو طالب انس و علاقه‌اش به مرگ از انس و علاقهء طفل به پستان مادرش بيشتر است » . لذا در يكى ديگر از كلماتش مىفرمايد : « فو اللّه ما ابالى دخلت الى الموت او خرج الموت الىّ ، به خدا سوگند باك ندارم كه من به سوى مرگ بروم يا او به سوى من آيد ( هنگامى كه در راه هدف مقدّس الهى باشد ) » . « 2 » نيز به همين دليل در كلام معروفش كه يك دنيا عظمت از آن مىبارد در آن

--> ( 1 ) كى از شعراى معروف اين مسأله را ضمن تشبيه جالبى بيان كرده است ، مىگويد : افراد كم معرفت همچون ميوه‌هاى خامند كه سخت به شاخه‌ها مىچسبند امّا عارفان همچون ميوه‌هاى رسيده‌اند كه به آسانى از شاخه‌ها جدا مىشوند : اين جهان همچون درخت است اى كرام ! * ما بر او چون ميوه‌هاى نيم خام ! سخت گيرد خامها ، مر شاخ را * زان كه در خامى نشايد كاخ را چون بپخت و گشت شيرين لب گزان * سست گيرد شاخه‌ها را بعد از آن چون از آن اقبال شيرين شد دهان * سست شد بر آدمى ملك جهان ( 2 ) نهج البلاغه ، خطبهء 55 .